[۱] این تعبیر را از شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی وام گرفته ام.
[۲] کولاکوفسکی، فیلسوف آزادیخواه لهستانی، در سخنرانی تاریخی خود در دهمین سالگرد جنبش اصلاحطلبی مردم کشورش در سال ۱۹۶۶ با عنوان «سوسیالیسم چیست؟» برای تبیین موضوع گفت: «ابتدا باید بگویم که سوسیالیسم چه نیست.» به اعتقاد او:
«- سوسیالیسم جامعهای نیست که در آن فردی بی آنکه کار خلافی انجام داده باشد در خانهاش انتظار آمدن پلیس را بکشد؛
- جامعهای نیست که در آن کسی بدبخت است چون افکارش را بر زبان میآورد؛
- کشوری نیست که در آن کسانی به صرف تملقگویی و تمجید از رهبران بهتر از دیگران زندگی کنند؛
- کشوری نیست که از آن نتوان خارج شد؛
- کشوری نیست که خودش مشخص کند که چه کسی و چگونه میتواند از آن انتقاد کند.»
او همچنین در نقد ایدئولوژی رسمی حاکم بر کشورش گفت: «اکنون دیگر دریافتهایم، هر چند به راستی با تأخیر، که بیعدالتی به سادگی بیعدالتی است. ترور صاف وساده، ترور است. تخریب فرهنگ پیششرط شکوفایی فرهنگ نیست. بلکه موجب ویرانی آن است. زور و سرکوب پیششرط آزادی نیست، بلکه زور است و سرکوب.» و سخن خود را با این عبارات به پایان برد: «بدترین چیز فقر و فلاکت مادی نیست. آنچه پیش از هر چیز ما را در هم میشکند، نبود چشم انداز آینده است. فقر معنوی، کمبود فضای تنفسی، ناامیدی و احساس رکود و بیتحرکی است. نبود همان چیزی است که اکثریت جامعه در اکتبر ۱۹۵۶ [جنبش اصلاحات مردم لهستان] به آن دل بسته بودند. پس میبینیم که چندان دلیلی برای جشن و سرور نداریم.» بلافاصله پس از این سخنرانی،کمیسیون مرکزی بازرسی حزب کمونیست لهستان، کولاکوفسکی را برای ادای توضیحات فراخواند و پس از استماع نظریاتش، اخراج وی را از حزب کمونیست با این عبارات توجیه کرد: «آنچه در این میان جلب توجّه میکند همگرایی سخنان رفیق کولاکوفسکی در زمینه به اصطلاح یأس و سرخوردگی جامعه با حملههایی است که نیروهای ارتجاعی و محافل مرتجع کلیسا و دیگر مراکز واپسگرای داخلی و خارجی علیه جمهوری تودهای لهستان آغاز کرده و ادامه میدهند.» پس از مدت کوتاهی او از تدریس در دانشگاه و عضویت در آکادمی علوم لهستان نیز محروم شد (درسگفتارهایی کوچک درباره مقولاتی بزرگ، کولاکوفسکی، ترجمه روشن وزیری، نشر نگاه معاصر، ص ۲۱).
اگر پرچمداران جنبش سبز، از ناتمام ماندن اهداف آزادیخواهانه و ضد دیکتاتوری انقلاب اسلامی سخن میگویند و بر اجرای بیتنازل قانون اساسی و اجرایی کردن اصول اجرا نشده آن پای میفشارند و در این مسیر، ملت را به صبر و استقامت دعوت میکنند، به علت آن است که معتقدند وضعیت کنونی، جمهوری اسلامی وعده داده شده به مردم نیست.
[۳] همچنان که آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی اصلاحطلبان را متهم کرد که از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تاکنون برای برپایی «انقلاب مخملی» تلاش میکردند، اتهام ما در ماههای اول بازداشت کوشش برای تحقق «انقلاب مخملی» بود، هر چند نام آن را پس از مدت کوتاهی به «کودتای مخملی» تغییر دادند. به هر حال من در نقد ادعای آقای احمدینژاد و در پاسخ بازجویان و بهویژه در نقد همسانسازی جمهوری اسلامی ایران با نظامهای کمونیستی سرنگون شده توسط انقلابهای مخملی، گفتم که منطق شبیهسازی آنان از جمله بدان دلیل غلط است که در ایران، بر خلاف کشورهایی که در آنها "انقلابهای مخملی" رخ داده، حیطه اختیارات قانونی رییسجمهور، که عملاً با بحرانسازیهای حزب پادگانی محدودتر هم میشود، چندان نیست که به فرض انتخاب کاندیدای رقیب آن حزب، بتوان سیاستهای کلی نظام را تغییر داد. به علاوه، سرنگونیطلبان هرگز حول محورانتخابات ریاست جمهوری جمع نمیشوند. منطق سرنگونیطلبی در ایران چنان که بارها دیدهایم، تحریم انتخابات است و نه شرکت در آن. به دلیل آنکه درباره «افسانه انقلاب مخملی» در ایران مقاله مستقلی نوشتهام که انشاءالله به زودی منتشر میشود، در اینجا فقط بر این نکته تأکید میکنم که حتی بازجوها هم تا آخر از این نظریه "انقلاب یا کودتای مخملی" دفاع نکردند. به همین دلیل در کیفرخواستهای اولیه درباره «انقلاب یا کودتای مخملی» مانور زیادی داده و اتهام اصلی ما را تلاش برای برپایی انقلاب مخملی خواندند، اما در کیفرخواستهای فردی که ظاهراً رأی دادگاهها بر اساس آنها صادر شد، این عنوان به طور کامل حذف شد.
[۴] با وجود این که «میلوسویچ» قصاب بالکان، در دادگاه لاهه به اتهام جنایت علیه بشریت محاکمه و محکوم شد، در متن کیفرخواست دادستان تهران علیه ما، نه تنها ضد او سخنی گفته نشد، بلکه با محکوم کردن جنبش «ات پور» که با پشتیبانی آمریکا او را سرنگون کرده بود، به صورت غیرمستقیم به سود او نیز موضعگیری شد!
[۵] به باور «هاناآرنت»، در نخستین محاکمهها در عصر استالین، بازجویان از همدردیهای کمونیستی به عنوان وسیلهای برای واداشتن متهمان به محکوم ساختن خودشان استفاده میکردند. او در اینباره از قول یکی از زندانیان مینویسد: «مقامات زندان پیوسته اصرار داشتند که من خود به فریبکاریهایی که هرگز انجام نداده بودم اعتراف کنم. وقتی تقاضای آنها را رد میکردم به من گفته میشد که مگر خودت نمیگویی که دوستدار حکومت شوروی هستی، پس چرا حالا که همین حکومت به اعتراف تو نیاز دارد اعتراف نمیکنی؟»
به نظر او، «تروتسکی» بهترین توجیه نظری برای این رفتار را به دست میدهد: «ما تنها میتوانیم با اتصال به حزب بر حق باشیم، زیرا تاریخ راه دیگری برای بر حق بودن ما به جای نگذاشته است. انگلیسیها ضربالمثلی دارند که میگویند کشور من چه حق داشته باشد و چه نداشته باشد بر هر چیز دیگری ارجح است. ما توجیه تاریخی بسیار بهتری برای تعیین حق و ناحق در موارد عمل تصمیمگیریهای فردی داریم و آن این است که حزب من، همیشه بر حق است.» (آرنت، توتالیتاریسم، ترجمه محسن ثلاثی، نشر ثالث، ص ۴۲).
من بر خلاف بلشویکها، از امام علی (ع) آموخته بودم که هیچ فرد یا حزب یا جناح یا نظام سیاسی را معصوم و معادل حق ندانم. کاملاً بر عکس، به حق و حقیقت، آزادی و عدالت فطری و مستقل از دین و میهن و انقلاب و نظام سیاسی معتقد بوده و هستم. به همین دلیل توانستم ضمن دفاع از انقلاب و نظام و امام، نواقص، ضعفها، خطاها و حتی انحرافات جمهوری اسلامی را تشخیص دهم و آنها را توجیه نکنم. افزون بر آن، براندازان واقعی جمهوری اسلامی ایران را ساختارشکنانی همچون آقایان جنتی و مصباح میدانستم و میدانم که نتیجه افکار و اعمالشان علیه حقوق و آزادیهای قانونی شهروندان، جز حاکمیت بیکفایتی، دروغ و فساد و در نتیجه بیگانگی نسل جوان و حتی بخش عظیمی از نسل انقلاب با جمهوری اسلامی ایران ثمری نداشته و ندارد. درباره صلاحیت دادگاههای انقلاب نیز یادداشت جداگانهای نوشتم که به یاری خداوند به زودی منتشر خواهد شد.
[۶] در شکست پروژه دستگیری فعالان انتخاباتی منتقد حاکمیت تکصدایی، همین بس که بازجوها نتوانستند حتی یک دلیل یا سند محکمهپسند برای دستگیری و محکومیت ما ارائه کنند. بنابراین مجبور شدند آقایان بهزاد نبوی و فیضالله عربسرخی را نه به جرم «محاربه» و برپایی «انقلاب یا کودتای مخملی» که به جرم «ایجاد اخلال در ترافیک» محکوم کنند. بر اساس حکم دادگاه باید گفت حزب پادگانی سه روز قبل از برگزاری انتخابات (۱۹ خرداد) میدانسته که قرار است سخنگوی دولت شهید رجایی، سه روز بعد از انتخابات (۲۵ خرداد) با شرکت در اجتماع میلیونی مردم، ترافیک تهران را مختل کند، به همین دلیل حکم بازداشت وی را از آقای مرتضوی گرفت. من نیز که حکم بازداشتم سه روز قبل از انتخابات صادر شده بود و به علت دستگیری در فردای انتخابات در هیچ اجتماع مردمی شرکت نکرده و در نتیجه موجب «ایجاد اخلال در ترافیک» هم نشده بودم، به جرم صدور بیانیه مورخ ۲۵ خرداد ۸۸ جبهه مشارکت که دو روز پس از بازداشت من تهیه و منتشر شد، محکوم شدم! با این روند و احکام رسوا ما به روند و احکام ظالمانه کدام بیدادگاهی در جهان میتوانیم انتقاد کنیم؟ این روش با «عدالت علوی» چه نسبتی دارد؟
[۷] من از اینکه در کنار اکثر قریب به اتفاق مردم ایران علیه رژیم دیکتاتور و فاسد شاه مبارزه کردم، نه تنها شرمنده و پشیمان نیستم، بلکه انتقاد و اعتراض اصلیام آن است که چرا مناسبات رژیم شاهنشاهی، آن هم به نام اسلام و انقلاب در حال احیا شدن است و چرا آرمانهای مردم یکی پس از دیگری قربانی میشود.
[۸] من از اسلام آقایان مصباح و جنتی سخن نمیگویم، از اسلام کسی سخن میگویم که گشودگی شانه رسولالله به روی شلاق یک ذیحق را مستقیماً به مسأله دموکراسی و مسئولیتپذیری و پاسخگویی حاکمان متصل میکرد و میگفت: «مطلب این است یک نفر که رییس مطلق حجاز آن وقت بوده است، این بیاید بالای منبر و بگوید «هر کس که حقی دارد بگوید» و یک نفر نیاید بگوید که: تو دهشاهی از من برداشتی. حالا از این ممالک دموکراسی یک نفر بیاورید، برود بالای منبر بگوید که: هر کسی حقی دارد بگوید. اولاً میگوید این را؟ و آیا حق میدهد به ملت که اگر یک شلاقی زده باشد، بیاید شلاقش را بزند؟ (سخنرانی در نوفل لوشاتو، ۱۴ آبان ۱۳۵۷). من از مواعیدآن رهبری سخن میگویم که میگفت: «رییسجمهور اسلام اگر یک سیلی بیجا به کسی بزند، ساقط است. تمام است ریاست جمهورش و باید برود سراغ کارش. آن سیلی را هم عوضش را بیاید بزند توی صورتش. ما یک چنین چیزی میخواهیم» (نوفل لوشاتو، ۲۱ آبان ۵۷). کجای این رییسجمهور شباهت دارد با آن فردی که دستش را به علامت سیلی بالا میآورد و با لحن و ادبیات ویژه خود افراد مورد نظر خویش را به سیلی «چسباننده به سقف» تهدید میکند؟ رییسجمهوری که در پاریس به ما وعده داده شد کجا و رییس دولت کنونی کجا که وزارت کشورش پرچمدار انحلال احزاب منتقد است، وزارت ارشادش دشمن مطبوعات آزاد است، وزارت اطلاعاتش شرکتکنندگان در دعای کمیل را به صورت فلهای دستگیر میکند و وزارت علومش در صدد حذف استادان مستقل و پاکسازی دانشجویان منتقد است. در چنین وضعیتی آقای احمدینژاد اعلام میکند بالاترین حد دموکراسی و آزادی در دنیا در ایران است!!
[۹] دکتر علی شریعتی در نقد دیدگاهی که آقای مصباح پرچمدار کنونی آن است، مینویسد:
«حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال میکنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین میداند و در چنین صورتی مردم حق اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم؛ بنابراین یک حاکم غیرمسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا میداند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمیدهد بلکه رضای خدا را در آن میپندارد.گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق میشمارد و هر گونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی میکند (مذهب علیه مذهب، انتشارات چاپخش، ص ۲۰۶).
[۱۰] ما به رغم توجه به این مسأله که اقتدارگراها چکمه از پای زنان در میآورند تا به پای سیاستمداران کنند، به اندازه کافی درباره حزب پادگانی، دولت پادگانی و جامعه پادگانی روشنگری نکردهایم و درباره راههای جلوگیری از تحقق آنها به بحث ننشستهایم. البته حوادث یکسال گذشته اکثریت شهروندان را متوجه نظامیتر شدن نظام کرده است، چرا که حضور نظامیان را در تمام عرصههای زندگی فردی و جمعی خود حس میکنند. این در حالی است که در ترکیه نظامیان به تدریج به سود جامعه مدنی کنار میکشند، ولی در جمهوری اسلامی ایران که تأسیس آن و نیز قانون اساسیاش با همهپرسی تأیید شد و ارکان آن با انتخابات تشکیل شدهاند، نظامیان به سرعت عرصه را بر جامعه مدنی تنگ میکنند! جالب آنکه با وجود سکولار بودن نظام ترکیه، احزاب مسلمان منتقد در مقایسه با احزاب مسلمان منتقد در نظام اسلامی ایران، از آزادی عمل به مراتب بیشتری در جامعه و حکومت بهرهمند شدهاند. با وجود این آیا میتوان جمهوری اسلامی ایران موجود را دموکراتیکتر از «ترکیه» خواند (سوئیس را عرض نمیکنم!) و ادعای پیشتازی و الگو بودن برای جهان اسلام را داشت؟ و آیا جفا به روحانیت تشیع نیست که نظامیان سکولار ترکیه آزادیخواهتر از آنان به جهانیان معرفی شوند؟ به راستی چرا باید روحانیت تشیع را که افتخارش این است که همواره در کنار مردم بوده و از حقوق آنان دفاع کرده است، در برابر حقوق و آزادیهای مردم قرار دهیم؟ البته میدانم که اکثر مراجع و علما منتقد وضع موجودند، اما با کمال تأسف باید گفت تلاش زیادی از هر دو سو (حاکمیت و نیز عناصر ضد اسلام و مخالف اصل روحانیت در داخل وخارج از کشور) انجام میشود تا آنچه را که صورت میگیرد، به نام اسلام و مجموعه روحانیت ثبت کنند.
[۱۱] نظامی که من از آن دفاع میکنم، آن نظامی نیست که تظاهرات مسالمتآمیز مردم را چنان سرکوب کند که بعضی جوانان را به شعار «نه غزه، نه لبنان» بکشاند، بلکه معتقدم در جهان جهانیشده امروز، الگو شدن ایران به عنوان نمونهای از دموکراسی سازگار با اسلام و مخالف سلطه بیگانه، نمیتواند به غزه و لبنان سرایت نکند و یاور معنوی مظلومان آن دیار در احقاق حقوق بشری و مسلمشان نباشد. مگر ندیدیم که چگونه در مراسم استقبال باشکوه از آقای خاتمی در استادیوم شهر بیروت، دهها هزار پرچم ایران در دست مستقبلین به اهتزاز درآمد و در کنار پرچم لبنان نشانده شد؟ مگر فراموش کردیم که در روز پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر تیم ملی فوتبال استرالیا و جشن راهیابی ایران به جام جهانی، جشن و سرور در خیابانهای بعلبک لبنان به شادی در خیابانهای تهران و اهواز و تبریز و سنندج و زاهدان پیوند خورده بود؟ و مگر فلسطینیها پس از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر تیم ملی فوتبال آمریکا شادی نکردند؟ از سوی دیگر، سبزها بر خلاف حزب پادگانی از معیارهای دوگانه پیروی نمیکنند. به همین دلیل نقض حقوق بشر را در همه جا، در زندانهای اسرائیل، گوانتانامو، ابوغریب، اوین و کهریزک محکوم و از حقوق ستمدیدگان در همه جای جهان حمایت میکنند، همچنان که به حق انتظار دارند جهانیان نیز از حقوق ملت ایران حمایت کنند. من اگر روز قدس در زندان نبودم، به پاس آن ایراندوستی و پرچمافرازی در استادیوم بیروت، جوانان را دعوت میکردم که بغض معصومانه خویش را فرو خورند و سرکوبهای حزب پادگانی را با شعارهای سلبی تلافی نکنند. من اندیشه و احساس بسیاری از شهروندان ایران زمین را در این زمینه کاملاً درک میکنم که «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» و اینکه منافع ملت ایران هرگز نباید تحتالشعاع منافع ملتهای مظلوم دیگر قرار گیرد. باید به این خواست بر حق و منطقی پاسخ داد، اما شعار موفق و تأثیرگذار را آن میدانم که بر وحدت جنبش سبز با همه گرایشها و سلیقهها و صداهای متنوع و متکثرش بیفزاید یا دستکم آن را مخدوش یا تضعیف نکند. به علاوه، همدلی قشرهای خاکستری و حتی بخشهایی از منتقدان و مخالفان خود را جلب کند، نه اینکه آنها را منفعل کند یا خدای ناکرده برای جلب همدلی آنان، به حزب پادگانی امکان سوءاستفاده بدهد. همچنین لازم است دقت کنیم تا تکتک شعارهای ما بیانگر نگاه انسانی و اخلاقی جنبش سبز به جهان باشد و از نظر سیاسی، معنوی، تبلیغاتی و اخلاقی از حقوق همه مظلومان و حاشیهنشینان در هر جای دنیا دفاع کند تا از نظر اخلاقی خود را مجاز به جلب حمایت همه ملتها به سود جنبش سبز ببینیم.
از آنجا که برخی شعارهای به نظر من نادرست که در مواردی محدود از سوی بعضی تظاهرکنندگان به زبان آمد، محصول سخنان تحریکآمیز و ناشیانه اقتدارگراها و عملکردهای ناشیانهتر آنان در سرکوب خواست مسالمتآمیز مردم بود، شهروندان هوشیار ما، در مرحله تعمیق جنبش سبز، به سرعت خود را از دام حزب پادگانی برای کشاندن جنبش به افراط رها کردند و آن چنان که میبینیم، پس از بازگشت آگاهانه به جامعه مدنی و شبکههای اجتماعی، خود را برای حضوری به مراتب نیرومندتر و عمق یافتهترآماده میکنند.
[۱۲] من هرگز نپذیرفتم ولایت فقیه قانون اساسی به ولایت فقیهی که آقای مصباح میگوید استحاله یابد و به وسیله طرد و سرکوب یا تحقیر شهروندان تبدیل شود. ولایت فقیهی که امام میگفت تصورش موجب تصدیق آن است، از آن جهت با استقبال وسیع ایرانیان مواجه شد که او در عین دفاع کلامی از ولایت فقیه، آن را از یک بحث حوزوی به حوزه عمومی زیر درخت سیب در نوفل لوشاتو کشاند و در نفی عقلانی و قانونی رژیم پهلوی استدلال کرد و اصل تعیین مقدرات و تعیین سرنوشت یک نسل به دست همان نسل را یک اصل عقلانی و فطری خواند. به این ترتیب اصل «ولایت فقیه» با اصل حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش که اساس «دولت- ملت»های مدرن محسوب میشود، همسو و هماهنگ شد. اما ولایت فقیهی که آقای مصباح میگوید ناقض آن حق اساسی و دیگر حقوق شهروندی و نام مستعار "استبداد دینی" است. به همین دلیل تصور آن موجب تکذیبش میشود. همچنین به دلیل مخالفت آقای مصباح با اصل خداداد حاکمیت ملت بر سرنوشت خود است که معتقدم هر بار که مردم خواهان تعیین حق سرنوشت خود در پای صندوقهای رأی و با واسطه انتخابات آزاد میشوند، به شمار آرای ریخته شده یا به تعداد مطالبات بر زبان جاری شده مردم در تظاهرات میلیونی، به تکذیب تلقی آقای مصباح از ولایت فقیه میپردازند.
به سخن دیگر، اسلام و ولایتی که امام خمینی از آن سخن میگفت، هر چه ولاییتر پاسخگوتر بود و نه برتر از رسول خدا که ترشرویی را بر پاسخگویی ترجیح دهد. این سخنی است که یکبار در جلسهای، در پاسخ به آقای حداد عادل از آن دفاع کردم و در مقابل استدلال او که بر تفاوت نظام ولایی مورد نظرش با دموکراسی آمریکا تأکید میکرد، گفتم: من به ولایتی معتقدم که تفاوت دوسیستم را در درجه بالاتر پاسخگویی میداند و نه درجه فروتر و مادون دموکراسی آمریکا. آقای حداد عادل میخواست با تمسک به شأن و حریم ولایت و تفاوت آن با نظامهای دموکراتیک، عدم انتقاد علنی به رهبری را نتیجه بگیرد و حداکثر جایی که برای انتقاد قائل بود، این بود که مثلاً نامهای محرمانه به دست او بدهیم که به مقصد برساند. او غافل بود که سنت عدم انتقاد به رهبری، سنتی سلطنتی و شاهنشاهی است و ربطی به اسلام ناب محمدی و تشیع علوی ندارد. افزون بر آن اعتلایی به ولایت نمیبخشد که هیچ، قانون اساسی انقلاب اسلامی را در مرتبهای مادون قانون اساسی مشروطه مینشاند و ایران جمهوری اسلامی را به ایران عصر قجر و پیش از نهضت مشروطه باز میگرداند.
همچنین میتوان ولایت فقیه را در دو ساحت متفاوت مورد بحث و گفتوگو قرار داد: یکی از منظر تئوریک و دیگری در عرصه عمل.ولایت فقیه به عنوان یک نظریه در بین فقها از سدهها پیش تاکنون قائلینی داشته است و در آینده نیز خواهد داشت. اما اجرایی کردن آن، بهخصوص با توجه به تجربه سی و یکسال گذشته، با تردیدها و چالشهای بسیاری حتی بین قائلان به آن مواجه شده است و نمیتوان درباره تحقق عملی آن بدون توجه به فراز و نشیبهای ایران در سه دهه گذشته قضاوت کرد. شاید به همین دلیل باشد که بزرگی همچون علامه نائینی که خود به ولایت فقیه معتقد بود، کتاب «تنبیهالامه و تنزیهالمله» را در دفاع از انقلاب مشروطه و رد دیدگاه شیخ فضلالله نوری نوشت. وی نیز به دو ساحت متفاوت نظر و عمل باور داشت و میدانست که شرایط و مقتضیات عمل اجتماعی و سیاسی، تعیین کننده اجرا یا عدم اجرای یک نظریه سیاسی کلامی و فقهی است. خوشبختانه در حال حاضر نمونههای متفاوتی از نسبت و ارتباط دین، روحانیت، شخصیتها و احزاب مسلمان با عرصه سیاست و حکومت در عراق، ترکیه، مالزی، لبنان، فلسطین، افغانستان و... پدید آمده است؛ میتوان و باید درباره مؤثرترین و در عین حال کمهزینهترین روش حضور روحانیت، بهویژه مرجعیت شیعه در عرصه سیاست به بحث نشست و بررسی کرد که کدام شیوه با شرایط ایران و جهان و نیز با فرهنگ عمومی و سیاسی ایرانیان بیشتر سازگاری دارد و پایدار است. به نظر من، همچنان که در روایات داریم، آنچه عقل به آن حکم کند، شرع نیز به آن حکم خواهد کرد و بر عکس، در عصر حاضر نیز میتوان گفت «کل ما حکم به التجربه،حکم به الشرع». حکم و روشی که میدانیم در عمل با شکست مواجه میشود، شرع اجرای آن را توصیه نمیکند، همچنان که شرع، استفاده از تجربه مثبت دیگران را توصیه میکند. نمیدانم اگر امام خمینی زنده بود، با توجه به تفوق عنصر «مصلحت» بر احکام شرعی متعارف، کدام قانون اساسی را در شرایط ملی و بینالمللی کنونی، مناسب و موفق ارزیابی میکرد و آن را به «مصلحت» میدانست؛ پیشنویس اولیه قانون اساسی را که در پاریس تهیه شد یا آنچه مجلس خبرگان در سال ۵۸ تصویب کرد؟
[۱۳] قصد حزب پادگانی و آقای احمدینژاد از تکیه بر شعارهای صدر انقلاب آن است که در کشور عملاً شرایط جنگی برقرار کنند و سیاستورزی قانونی را ناممکن سازند. به این ترتیب دادگاههای انقلابی فعال میشوند و ساکت یا سرکوب کردن همه منتقدان و مخالفان موجه و بلکه لازم جلوه میکند. اما هدف خاتمی و نهضت اصلاحی و نیز هدف مهندس موسوی و کروبی و جنبش سبز آن است که آرمانهای مردم در سال ۵۷ احیا شود. یعنی نه تنها آزادیهای اجتماعی و فرهنگی و دینی شهروندان و نیز حریم خصوصی آنان از هر گونه تعرضی مصون بماند، بلکه حقوق اساسی و آزادیهای سیاسی ایرانیان (مانند آزادی بیان، قلم و مطبوعات، احزاب، تجمعات، اتحادیهها، سندیکاها و سرانجام آزادی انتخابات) تأمین شود، به گونهای که طبق وعده امام خمینی، احزاب کمونیست ملتزم به قانون نیز بتوانند در عرصه عمومی به فعالیت سیاسی بپردازند. بنابراین، هر دو طرف شعار بازگشت به صدر انقلاب اسلامی را میدهند؛ حزب پادگانی برای ایجاد انسداد بیشتر و حاکمیت نظامیان مداخلهگر در سیاست و در همه عرصهها، بستن مجدد دانشگاهها، احیای دادگاههای انقلاب و توقیف مطبوعات و انحلال احزاب، ولی جنبش سبز برای توسعه و تعمیق آزادیها، احیای اطلاعیه ۱۰ مادهای دادستانی در سال ۱۳۶۰ در دفاع از حقوق احزاب، اجرای منشور حقوق شهروندی رهبر فقید انقلاب در سال ۱۳۶۱، بازگرداندن نظامیان به پادگانها و برپایی انتخابات آزاد.
[۱۴] به علت اتخاذ برخی روشها و سیاستهای رژیم ستمشاهی در عبور از حقوق اساسی مردم، زبان اقتدارگراها و رسانههایشان در نقد رژیم گذشته الکن و نارسا شده است و نمی توانند به فقدان آزادیهای سیاسی و اینکه در عصر پهلویها، دادگاهها و انتخابات نمایشی و فرمایشی شده بود انتقاد کنند، حال آنکه امام خمینی وقتی میخواست درباره اصلیترین دستاوردهای انقلاب سخن بگوید، انبانی پر از استدلال داشت. ایشان در پاسخ شبهه کسانی که مدعی بودند «اتفاقی رخ نداده» و «وضعیت بدتر از سابق شده» است، به تحول بزرگی که در جامعه و روحیه دیکتاتورناپذیری و دیکتاتورستیزی ملت رخ داده بود اشاره میکرد و میپرسید آیا اکنون مثل دوران شاه است که یک پاسبان بر یک بازار حکومت کند؟ آیا امروزه اقتدارگراها هم میتوانند با همین اعتماد به نفس از دستاوردهای ضد دیکتاتوری و دموکراتیک انقلاب و قانون اساسی سخن بگویند؟ هنگامی که هر ده سال یک بار به کوی دانشگاه تهران حمله شود آیا مقامات آن میتوانند بدون لکنت زبان، علیه دورانی سخن بگویند که یک پاسبان بر یک بازار حکومت میکرد؟ قطعاً نمیتوانند. به همین دلیل جز اینکه به مشروبفروشیهای آن دوران حمله کنند، حرفی برای گفتن ندارند. همین حربه هم با توجه به رتبه نخست جهانی ایران در مصرف مواد مخدر، در مقایسه با بادهنوشیهای عدهای دردوران شاه رنگ میبازد. به علاوه موج ناامیدی، افسردگی و دینگریزی در جوانان در دهه هشتاد در نقطه مقابل گرایش جوانان به دین در دهه پنجاه قرار دارد؛ به همین دلیل، مقایسههای فرهنگی چندان چنگی به دل نمیزند. به هر حال این واقعیت که اقتدارگراها نمیتوانند به همان روانی رهبر فقید انقلاب علیه سرکوب آزادی اندیشه و بیان و قلم و مطبوعات، انتخاب وکلای قلابی و تشکیل مجلس فرمایشی، رادیوتلویزیون غیر آزاد و عدم اداره دانشگاهها توسط خود دانشگاهیان و اهل فرهنگ در دوران ستمشاهی سخن بگویند امری روشن است، همه این نتوانستنها و تزلزلها در محکومیت کارنامه دیکتاتوری شاه، نشان از استحاله جمهوری اسلامی و عدم تحقق آرمانهای ضداستبدادی انقلاب اسلامی دارد. آنچه در یکسال گذشته رخ داد، زبان اقتدارگراها را الکنتر و بریدهتر از همیشه کرده است. علاوه بر موارد پیشین آنان نمیتوانند به شکنجهگاه اوین در رژیم شاه انتقاد کنند. نمیتوانند از رفتار پلیس رژیم شاه در برخورد با دانشگاهیان انتقاد کنند. نمیتوانند از حکومت نظامی سال۵۷ و سرکوب خشونتبار تظاهرات آرام مردمی انتقاد کنند، همچنان که فجایع کهریزک، حتی انتقاد به گوانتانامو و ابوغریب را بیرنگ کرده است. حزب پادگانی توجه ندارد که به رژیم ستمشاهی، فقط از منظر دموکراتیک و ملی و حقوق بشری میتوان انتقاد کرد، نه با راهبرد «النصر بالرعب» که رژیم پهلوی خود مصداق کامل آن بود.
[۱۵] در سرکوب تظاهرات مدنی و مسالمتجویانه مردم، در ترور منتقدان، در نقض آزادی مطبوعات و احزاب و انتخابات، در شکنجهگاه کهریزک و به طور سمبلیک در جریان عبور از پیکر تظاهرکننده معترض در روز عاشورای ۸۸، عبور واپسگرایانه از دستاوردهای انقلاب اسلامی را مشاهده میکنیم. البته این فجایع به رغم تلخی خود، پردهها را کنار زد، مشتهای آهنین را رسوا کرد و بسیاری از توهمات تاریخی این مردم را از بین برد.
[۱۶] از جمله عبرتآموزیهای ما این بود که در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم، ائتلاف ضد فاشیستی را تشکیل دادیم؛ در غیر این صورت نمیتوانستیم در انتخابات دوره دهم، ائتلافی به مراتب وسیعتر و فراگیرتر علیه تکصدایی شدن حکومت و جامعه و علیه حاکمیت دروغ و فساد و بیکفایتی تشکیل دهیم و در آن حالت اساساً جنبش مبارک و دورانساز سبز شکل نمیگرفت.
[۱۷] راه جلوگیری از تداوم چنین روندی آن است که هر چه سریعتر مرزهای دو حوزه عرفی و قدسی تا حد امکان مشخص و مجزا شوند و رفتار و گفتار ما در هر قلمرو، بر اساس ویژگیهای همان عرصه به فعلیت درآید.
[۱۸] ما از این مسأله بسیار مهم غافل بودیم که اگر بخواهیم به نیابت از امام زمان (ع) حکومت تشکیل دهیم، اما به مخاطرات این اقدام بزرگ نیندیشیم و تمهیدات کافی برای آن پیشبینی نکنیم، هدف مقدسمان تحقق نخواهد یافت، بلکه نتیجه کوشش ما آن خواهد شد که اندیشه مهدویت و وجود مبارک امام عصر (عج) مورد تردید و گاه انکار واقع شود. به همین دلیل مسئولیت تاریخی ما آن است که اجازه ندهیم «اسلام» اول شهید این نظام شود.
[۱۹] در مورد اشتباهات نسل انقلاب، ذکر دو نکته را مفید میدانم. اول اینکه من هنگام یاد کردن از خطاها معمولاً از ضمیر «ما» استفاده میکنم، زیرا قصدم تبیین اشتباهات است، نه مچگیری از کس یا کسانی یا عقدهگشایی و افشاگری علیه فرد یا گروهی. به همین دلیل با اینکه شخصاً در اغلب قریب به اتفاق مواردی که نام بردهام نقش نداشتهام، اما باز هم از ضمیر ما یا از عنوان نسل خودم، یعنی نسل انقلاب استفاده میکنم تا توجه همگان را به خود مسأله که آن را خطا میدانم جلب کنم. افزون برآن، نباید فراموش کنیم که ذکر اشتباهات «ما» به آن معنا نیست که «دیگران» خطا نداشتهاند یا حتی کمتر از ما اشتباه کردهاند. من در یادداشتهای دیگری که تهیه کردهام و به تدریج منتشر خواهم کرد، به حسب ضرورت به برخی از مهمترین آن اشتباهات اشاره میکنم که در آن موارد نیز قصدم افشاگری و حتی مقایسه نیست، بلکه منظورم عبرتآموزی نسل جوان است تا مانند ما در بسیاری از موارد و مسائل کار را از صفر آغاز نکنند. امیدوارم همه ما ایرانیها این شهامت را پیدا کنیم که به جای فرافکنی خطاهایمان، خود به بحث درباره آنها بپردازیم تا پذیرش خطا، به دور از اشکال تهوعآور «اعترافسازی قضایی» یا «انتقاد از خودهای مارکسیستی» یا «اعتراف کردنهای کلیسایی» یا « ترس از پروندهسازی در آینده» به یک فضیلت تبدیل شود و به این ترتیب بتوانیم گذشته را چراغ راه آیندهمان کنیم. اصرار بر توجیه همه کارهایمان در گذشته، در نهایت به معنای معادل دانستن «واقعیت» با «حقیقت» است. ملتی که چنین بیندیشد و نتواند گذشته خود را نقد کند و نقاط مثبت و منفی آن را دریابد، تکیهگاه استواری برای پیشرفت همهجانبه نخواهد داشت.
[۲۰] به نظر من امام در روحانیت تشیع استثنایی بوده که ما سعی کردیم از او قاعده بسازیم. به همین علت با گرفتاریهای عدیدهای مواجه شدهایم. عظمت شخصیت امام باعث شد ما به اندیشه بزرگانی همچون آخوند خراسانی، رهبر انقلاب مشروطه، بیتوجه بمانیم و از فهم جامع و مانع انقلاب مشروطه غفلت کنیم. به هر حال ما نمیبایست تلاشهای ضد اسلامی پهلویها را با اسلامی کردن همه امور از طریق زور حکومت پاسخ میدادیم. همچنان که نمیبایست تلاش آن رژیم برای حذف روحانیت را با واگذاری رأس هرم قدرت به این قشر جواب میگفتیم. پاسخ آن انحراف و افراط که در تمام سلسلههای حکومتی ایران نظیر نداشت (مقابله با دین اکثریت مردم و نفی روحانیت)، نمیبایست تفریط ما باشد.
[۲۱] قضاوت فلهای درباره عملکرد نسل انقلاب، مثبت یا منفی، موجب میشود نسل جوان نتواند رفتار درست آنان را از عملکرد غلطشان تشخیص دهد و در نتیجه قادر به درسآموزی از گذشته نخواهد بود. در این صورت ناخودآگاه بسیاری از خطاها را تکرار میکند، بدون آنکه بتواند رفتار درست آنان را سرمشق قرار دهد. داوری فلهای حتی درباره رژیم پیش از انقلاب نیز خردمندانه نیست، چه رسد به چنین قضاوتی درباره عملکرد نسل انقلاب.
[۲۲] وقتی در چارچوب کمپین انتخاباتی به آذربایجان میرفتم، به ضرورت عذرخواهی در قبال قضیه آیتالله شریعتمداری فکر میکردم و این ضرورت را با بعضی دوستان هم در میان گذاشتم، اما متأسفانه در چارچوب محدودیتهای تحمیلی نتوانستم آنچه را که در ذهن داشتم با مردم تبریز در میان بگذارم. در آنجا گرچه گفتم که آقای جنتی نمیتواند رأی فرزندان ستارخان را بخورد، اما نتوانستم به طور کامل درباره حقی که آن قوم شریف ایرانی و به طور کلی هموطنان ترک و آذری بر ذمه من و امثال من و نسل من داشته و دارند سخن بگویم. اکنون خوشحالم که فرصت زندان بسیاری از آن بندهای تحمیلی را از دست و پای من باز کرده است و من بسیار راحتتر از همه ایام گذشته میتوانم با نسل جوان سخن بگویم.
[۲۳] دیدگاهی که آقای مصباح درباره ولایت فقیه ترویج میکند، از متون اسلامی نشأت نگرفته، بلکه در فرهنگ و رفتار استالین ریشه دارد، همان که خروشچف در نقد آن در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی گفت: «رفقا!... ارتقای یک فرد، بزرگ کردن و تبدیل او به ابرمردی دارای ویژگی های مافوق طبیعی و اورا بر مسند خدایی نشاندن پذیرفتنی نیست و باروح مارکسیسم -لنینیسم بیگانه است. چنین فردی گویا همه چیز را می داند، همه چیز را میبیند، به جای همگان می اندیشد، بر همه کاری توانا و در اقداماتش خطا ناپذیر است. چنین تفکری درباره یک فرد، یعنی در واقع درباره استالین، سالها در کشور ما پرورش یافته و رواج گرفته بود» (کولاکوفسکی، همان، ص ۱۶).
[۲۴] اهانت آشکار آقای احمدینژاد به منتقدان و مخالفان خود، یادآور اهانت صریح محمدرضا پهلوی به مخالفان خود بود که پس از افزایش قیمت نفت و در اوج غرور اعلام کرد هر کس مخالف اوست، میتواند کشور را ترک کند، در غیر این صورت حق اعتراض ندارد. «خس و خاشاک» خواندن مخالفان اندکی غیرمؤدبانهتر از سخن شاه دیکتاتور بود. در هر حال آن کس که از ایران رفت، محمدرضا شاه بود نه مردم مخالف او.
[۲۵] این اتهام اکنون متوجه همنسلان انقلابی من است و ما باید به نسل جدید توضیح بدهیم که چرا نتوانستیم مانع قدرتگیری یک جریان تکفیرگر و تفسیقکننده نسل جوان شویم و به این ترتیب، موانع عدیدهای در راه تملیک سرنوشت نسل جدید به دست خود این نسل پدید آمد؟ و چرا اشکال گوناگون اسلام ارتجاعی و خوارجی گفتمان رسمی شده است؟
[۲۶] اگر از من بخواهند خطاهای نسل خود را پس از ۳۵ سال فعالیت حرفهای سیاسی در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم بیشترین اشتباهات نسل انقلاب از همه گروهها، جناحها و گرایشها در انحصارطلبی و در نتیجه در برخوردهای سلبی و حذفی بود، یعنی سکوت در قبال بسیاری از حذف و طردهای غیر ضرور و مضر از جمله در برکناری و تسویه افراد از ادارات و کارخانجات تا مدارس و دانشگاهها، گزینشهای تنگنظرانه، مصادرههای نابجا، اعدامها و محکومیتهای فلهای که با قوانین مصوب پس از پیروزی انقلاب نیز ناسازگار بود. به همین دلیل به همگان، بهویژه به نسل جوان عرض میکنم که بیشترین احتیاط را در نفی و طرد شهروندانی معمول دارند که به هر دلیل، بینش یا روش و منش آنان را نمیپسندند. ما باید به جای تأکید صرف بر پیدا کردن نقاط اختلاف و افتراق با رقیب و حتی با دشمن، جستجوی نقاط اشتراک را نیز تمرین کنیم تا به تدریج زندگی بر اساس تفاهم و به شکل مسالمتآمیز در ایران و منطقه و جهان، جای تنازع بقا را بگیرد.
[۲۷] در روز شصتم بازداشتم آقای مرتضوی مرا به اتاق خود در اوین خواست و گفت آقایان بهزاد نبوی و محسن میردامادی در دادگاه اعتراف کردهاند که در انتخابات تقلب نشده است و اغتشاشات خیابانی را نیز محکوم کردهاند. در این هفته دادگاه داریم. تو هم همین مطالب را بگو تا از انفرادی خارج و به سلول چند نفره منتقل شوی. وقتی از او پرسیدم اگر به خواستهاش عمل نکنم، چه میشود؟ گفت: دو ماه دیگر در انفرادی میمانی تا ببینیم بعد چه میشود. سپس از او خواستم که ابتدا این دو بزرگوار را ملاقات کنم تا از دلایل اقدامشان آگاه شوم. وی تحقق آن پیشنهاد را به روز بعد موکول کرد که البته هرگز تحقق نیافت، چون دروغ بود. به نظر من حیف بود که دروغگوترین دادستان جمهوری اسلامی ایران پس از برکناری در دولت صداقتپیشه آقای احمدینژاد مشغول به کار نشود. جای دادستانی که طی یک دهه مطبوعات آزاد را قتلعام کرد، در آزادیخواهترین دولت پس از انقلاب خالی بود!
[۲۸] وزارت کشور که وظیفه ذاتیاش برگزاری انتخابات آزاد و منصفانه و شفاف است، نه تنها به وظیفه خود عمل نکرد، بلکه زیرزمینش در روزهای پس از انتخاب به زندان معترضان تبدیل و خود وزارتخانه پرچمدار لغو پروانه احزاب منتقد دولت شد. این همان وزارتخانهای است که در دوران اصلاحات در برابرآقای جنتی از رأی مردم پاسداری کرد و ساختمان مرکزیاش نیز محل رجوع مردم و پناهگاه دانشجویان در ۱۸ تیر بود و جوانان ملتهب و تحولخواه در آن آزادانه به دولت انتقاد میکردند. وزارت کشور در آن ایام مدافع گسترش احزاب و انجمنها و سازمانهای مدنی بود و ضمن دفاع از آزادی انتخابات، مانع تیراندازی نیروی انتظامی به سوی مردم معترض میشد.
[۲۹] وقتی رییس فراکسیون نمایندگان حامی دولت، آقای حسینیان باشد که به قول آقای کردان، «رفیق فابریک سعید امامی» است و او را شهید میخواند، روشن میشود که چرا این فراکسیون با ارائه گزارش کهریزک در صحن علنی مجلس مخالفت کرد و در سال جاری نیز اجازه نداد حتی نمایندگان اصولگرا به بررسی و تحقیق درباره وضعیت بازداشتگاهها بپردازند. آیا همین مسأله، یعنی سابقه و رابطه صمیمی آقایان احمدینژاد و حسینیان معلوم نمیکند که چرا رییس دولت تاکنون حتی یک بار هم قتلهای زنجیرهای سیاسی یا حتی قتلهای زنجیرهای غیرسیاسی کرمان را محکوم نکرده و خواستار روشن شدن علل و عوامل آنها نشده است؟ و آیا دلیل سکوت آقای احمدینژاد درباره فجایع یک سال گذشته نیز مشخص نمیشود؟
[۳۰] آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی از وی طلبکارانه پرسید در سالهایی که نرخ تورم به ۴۹ درصد رسید و مردم زیادی کشته شدند، کجا بودید؟ این در حالی است که همه میدانند آقای موسوی در سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ مسئولیتی نداشت و منتقد سیاستهای کلان اقتصادی کشور بود. بر عکس، در همان سالها آقای احمدینژاد و همکارانش آقایان رحیمی، جهرمی، محمدیزاده، مشایی و ثمره هاشمی به ترتیب استانداران اردبیل، کردستان، فارس، لرستان و مدیران کل وزارت کشور و وزارت امور خارجه بودند. جالب آنکه هنگام سفر آقای هاشمی رفسنجانی به استان اردبیل در سال ۷۵، آقای احمدینژاد به عنوان استاندار وقت بیشترین تعریف و تمجید را از وی کرد، بدون آنکه به روی خود بیاورد که مردم سال گذشته آن تورم ۴۹ درصدی را پشت سر گذاشتهاند و در همان سال نرخ تورم ۳۲ درصد را تحمل میکنند و تعداد زیادی از آنها نیز کشته شدهاند. اکنون به جای عذرخواهی از مردم و توجیه رفتار خود، طلبکار مهندس موسوی شده است که در آن سالها کجا بودی؟
یادآوری این نکته نیز مفید است که وقتی آقای ناطق نوری در اوج قدرت یعنی رییس مجلس پنجم و در عین حال نامزد اصلی جناح راست برای انتخابات ریاست جمهوری هفتم بود و همه شواهد اولیه حاکی از رییسجمهور شدن او بود، آقای احمدی نژاد نه تنها نسبت به خانواده وی شبههای مطرح نمیکرد، بلکه با همکاری آقای محصولی، عملاً مسئولیت ستاد وی را در استان اردبیل به عهده داشت. اتهامات آقای احمدی نژاد علیه فرزندان آقای ناطق نوری و در حقیقت علیه خود او در زمانی که وی قدرتی ندارد، تنها به آن دلیل مطرح شد که آقای ناطق به علت مصالح ملی با حمایت جامعه روحانیت مبارز تهران از نامزدی آقای احمدی نژاد مخالفت کرده بود. بهانهجویی آقای احمدینژاد درباره اشتغال به تحصیل و مدرک خانم دکتر رهنورد نیز نه برای دفاع از حریم دانشگاه، بلکه برای گم کردن رد دکتراهای آکسفوردی بود که تعدادی از افراد از جمله معاون اول خود او آن مدرک را جعل کرده بودند. جالب آن که اقدام غیرقانونی و غیراخلاقی آقایان کردان و رحیمی با حمایت صریح یا تلویحی آقای احمدی نژاد همراه بوده است! آقای صفایی فراهانی نیز به این دلیل بازداشت شد تا اتهامات کذب مالی آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی علیه او ثابت شود و دیگرکسی جرأت نکند در برنامه زنده تلویزیونی ۹۰، ناکارآمدی مدیریت ورزشی دولت نهم و دهم را ثابت کند. خوشبختانه آقای صفایی فراهانی پس از هفت ماه بازداشت غیرقانونی سربلند از اوین خارج شد.
[۳۱] یکی از ترفندهای آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی، مظلومنمایی کاذبی بود مبنی بر اینکه وی تنها در این میدان حاضر شده است و در مقابل او امکانات و قوای سه دولت (آقایان هاشمی رفسنجانی، خاتمی و موسوی) بسیج شده است. این در حالی بود که نه تنها تمام امکانات لشکری وکشوری از صدا و سیما و نیروهای مسلح و وزارتخانهها تا کمیته امداد و نمایندگیهای ولی فقیه در نهادهای گوناگون به نفع وی بسیج شده بودند، بلکه برای نخستین بار میلیاردها تومان پول از بیتالمال در سراسر کشور، به نامها و بهانههای مختلف، اما در واقع به منظور خرید آرا برای آقای احمدینژاد توزیع شد که از اولین انتخابات ایران در عصر مشروطه تاکنون بیسابقه بوده است. صرفنظر از غیرقانونی و غیراخلاقی بودن اقدام فوق که با سکوت رضایتآمیز آقای جنتی و دیگر اعضای شورای نگهبان مواجه شد، توزیع میلیاردها دلار در ماههای منتهی به انتخابات، بیبندوبارترین رفتار انتخاباتی در ایران به شمار میرود، آن هم از طرف کسی که رقیب خود، یعنی مهندس موسوی را که پشتوانهای جز خداوند و حمایت بخش عظیمی از مردم نداشت، به استفاده از رانت قدرت و امکانات سه دولت متهم میکرد! تهاجم برنامهریزی شده آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی که بلافاصله با شعار «دزدگیر ۸۸» ستادهای او در سراسر کشور همراه شد، علاوه بر ایجاد دوقطبی کاذب دزد و دزدگیر و زمینهسازی برای بازداشت افراد و سرکوب منتقدان حتی قبل از برگزاری انتخابات، اقدامی برای تحتالشعاع قرار دادن عملکرد غیرقانونی خود او، دولتش و ستادهای انتخاباتیاش در جریان فعالیتهای تبلیغاتی انتخابات نیز بود تا کسی درباره این همه بیبند و باری مالی و حاتمبخشی از بیتالمال به سود یک فرد و نیز سوءاستفاده از امکانات کشور به نفع یک نامزد از او سؤال نکند.
[۳۲] از هنگامی که دکتر ستاریفر در مناظره تلویزیونی خود از دکتر فرهاد رهبر پرسید که دولت آقای احمدینژاد ۱۲۰ میلیارد دلار درآمد نفتی کشور را چگونه هزینه کرده است و چرا در این زمینه گزارش دقیقی منتشر نمیکند تا اکنون که دولت وی نزدیک به ۴۰۰ میلیارد دلار از فروش نفت (تقریباً دو پنجم کل درآمد نفتی سی ساله کشور) درآمد کسب کرده است، هنوز هیچ گزارش شفافی در این باره منتشر نشده که این درآمد افسانهای چگونه هزینه شده است. بگذریم از سرنوشت یک میلیارد و پنجاه میلیون دلار در سال ۸۵ که اساساً تکلیفش روشن نیست! به نظر من یکی از دلایل انحلال سازمان مدیریت و برنامهریزی آن بود که نظارت سازمان یافته بر کسب درآمدها و نحوه هزینه آنها ناممکن شود و آقای احمدینژاد هرگونه که میخواهد درآمدهای ملی را مصرف کند و به کسی پاسخگو نباشد. میزان انحراف بالای ۵۰ درصدی عملکرد دولت او از بودجه سالانه مؤید این تحلیل است.
[۳۳] حمله آقای احمدینژاد به اشرافیت روحانیون نیز شبیه دیگر انتقادهای وی به گذشته، به منظور ریشهکن ساختن اشرافیت نیست، بلکه میخواهد اشرافیت نظامی در حال فربه شدن را از چشمها پنهان کند. به همین دلیل نه تنها درباره ثروت رییس ستاد انتخابات خود، آقای محصولی که با هماهنگی خود وی در معاملات نفتی مشارکت فعال داشته است، سخنی نمیگوید و اقدامی نمیکند، بلکه او را برای وزارتخانههای مهم نفت، کشور و رفاه و تأمین اجتماعی نیز معرفی میکند. به باور من، بعد از پیروزی انقلاب و برای نخستین بار مافیای واقعی قدرت و ثروت در حال قدرت گرفتن و بسط نفوذ خود در اقصی نقاط میهن اسلامی است. علت اینکه آقای احمدینژاد میگوید احزاب نباید در حکومت دخالت کنند این است که راه را برای دخالت روزافزون حزب پادگانی در مقدرات کشور هموارتر کند.
[۳۴] آقای رحیمی که در دوم خرداد ۷۶ استاندار کردستان بود، اقدامهای غیرقانونی زیادی انجام داد تا آقای خاتمی در خطه دلیرپرور کردستان رأی اول را کسب نکند که البته با ناکامی مواجه شد. او پس از مدتی توسط آقای حداد عادل به سمت رییس دیوان محاسبات کشور منصوب شد و پروندههای زیادی علیه مدیران اصلاحطلب تشکیل داد. آقای رحیمی در دولت نهم به همراه آقای کردان به افتخار! دریافت مدرک دکترای آکسفورد نائل شد و ادعا کرد اگر قرار بود کسی بعد از حضرت خاتم به پیامبری مبعوث شود آقای احمدینژاد بود و به این ترتیب علاوه بر اهانت به انبیای بزرگ الهی، به همه مصلحین و فقها و حکما و عرفای بزرگ در چهارده قرن گذشته توهین کرد و البته پاداش او معاون اول شدن در دولت دهم بود. وی همان کسی است که دستور داد به هر نماینده حداقل مبلغ ۵۰ میلیون ریال بدهند تا نمایندگان به استیضاح آقای کردان رأی مخالف بدهند! آخرین شاهکار آقای رحیمی که اخیراً افشا شده، درگیری در پرونده مالی بزرگی است که ادعا میکند میلیاردها تومان پول مشکوکی که به حساب او ریخته شده در اختیار نمایندگان اصولگرای مجلس هشتم قرار گرفته است تا در راه انتخابات خرج کنند؛ البته پرونده مزبور مفتوح نخواهد شد تا انتخابات ریاست جمهوری دهم نیز زیر سؤال نرود. وی هنوز به این سؤال پاسخ نداده است که نقش آقای احمدینژاد در گردآوری و هزینه این پولها چه بوده است و چند میلیارد تومان آن در مجلس هشتم و چه مقدارآن در انتخابات ریاست جمهوری دهم خرج شده و بقیه پولها اکنون کجاست؟ ذکر این خاطره نیز جالب است که من در جواب بازجوهایی که ادعا میکردند آقای مهدی هاشمی به روش غیرقانونی برای هزینههای تبلیغاتی پول جمع کرده است و اینکه چرا ما از او تبری نمیجوییم، پیشنهاد کردم هیأت بیطرفی در قوه قضاییه تشکیل دهید و به هزینههای ستادهای انتخاباتی آقایان هاشمی رفسنجانی، موسوی و احمدینژاد رسیدگی و نتیجه بررسیهای آن هیأت را منتشر کنید و افکار عمومی را در جریان قرار دهید. ما از این اقدام و حکم نهایی دادگاه حمایت خواهیم کرد. این پیشنهاد مانند سایر طرحهای بیطرفانه من با استقبال طرفداران آقای احمدینژاد مواجه نشد. من همین پیشنهاد را درباره مفاسد اقتصادی مدیران در ۳۰ سال گذشته نیز ارائه کردم که متأسفانه به آن هم توجهی نشد.
[۳۵] آقای احمدینژاد با آنکه خود را استاد دانشگاه میخواند، نه تنها کمیتهای برای رسیدگی به فاجعه حمله به کوی دانشگاه تهران در ۲۵ خرداد ۸۸ تشکیل نمیدهد تا نتیجه آن به اطلاع ملت برسد، بلکه اساساً تهاجم مذکور را محکوم هم نمیکند، همچنان که حمله وحشیانه به کوی دانشگاه تهران و نیز به دانشگاه تبریز را در ۱۸ و ۱۹ تیر سال ۱۳۷۸ محکوم نکرده است. طرح موضوع ضرب و شتم جوانان در خیابانهای تهران، قیچی کردن کراواتها و پاره کردن کفشها و لباسها در دهه اول انقلاب از سوی او نیز برای محکوم کردن این روشها و مقدمهای برای جلوگیری از تعرض به حریم خصوصی شهروندان پس از انتخابات نبوده است، بلکه به نوعی زمینهسازی برای اقدامهای سازمانیافته گروههای لباس شخصی، از جمله حمله آنان به مجتمع مسکونی کوی سبحان بوده است. به همین دلیل آقای احمدینژاد در مورد ضرب و شتم مردم توسط لباس شخصیها سکوت میکند. به راستی چرا این استاد دانشگاه آن قدر که از جیب این ملت برای تبرئه هیتلر از اتهام یهودیکشی (هولوکاست) تلاش میکند، در زمینه روشن شدن فجایع کهریزک و کوی دانشگاه تهران و مجتمع مسکونی سبحان که در زمان خود او رخ داده است، احساس وظیفه نمیکند؟ آیا پرت کردن مردم از روی پل و رد شدن با ماشین از روی پیکر یک تظاهرکننده به اندازه قیچی کردن کراوات و پاره کردن لباس و کفش آدمها مذموم نیست که آقای احمدینژاد یک کلمه درباره آنها سخن نمیگوید؟ درباره ماهیت و سرنوشت کسانی که در دهه اول انقلاب مرتکب اعمال فوق شده اند، به یاری خداوند در آینده نکاتی را به استحضار مردم خواهم رساند.
[۳۶] هدف حزب پادگانی از انتخابات ۸۸ تکصدا کردن جامعه بود و سرکوب هر ندای انتقادی و مخالف. راهپیمایی میلیونی مردم در ۲۵ خرداد ۸۸ نه تنها نشان داد که در میهن ما دستکم دو صدا وجود دارد، بلکه اساساً به جهانیان اعلام کرد که در ایران حداقل دو تفسیر از اسلام در چالش با یکدیگرند: اسلام حقوقمحور در مقابل اسلام قدرتزده یا اسلام رحمانی و عقلانی در برابر اسلام طالبانی که اخیراً کارش به برچیدن مجسمهها رسیده است. به سخن روشن، ۲۵ خرداد ۸۸ و جنبش سبز نه تنها مانع تحقق تکصدایی شدن جامعه شد، بلکه چندصدایی را هم در عرصه سیاست و هم در قلمرو اجتماع و حتی دین حاکم کرد. جنبش سبز که در ذات خود چندصدا و رنگارنگ است، تفاسیر استبدادی از اسلام، انقلاب، نظام و قانون اساسی را به چالش کشیده است، به طوری که دو اردوگاه سیاسی دموکراسیخواه و استبدادطلب و دو گفتمان دموکراتیک و دیکتاتوریخواه را در برابر هم آرایش داده است. محور تقابل نیز «دموکراسی»، «آزادی» و «حقوق بشر» است که استقرار آنها هدف جنبش سبز است. هر تقابل دیگری از جمله سنت- مدرنیسم یا سکولار- مذهبی یا جنوب شهری- شمال شهری توضیح دهنده و توجیهکننده ماهیت جنبش سبز نیست، چرا که در هر دو طرف ماجرا، یعنی هم در طرف سنتیها، مذهبیها و جنوبشهریها افراد استبدادطلب و آزادیخواه وجود دارند و هم در طرف مقابل. در ایران هم سکولار دیکتاتور داریم و هم سکولار دموکرات، همچنان که هم مسلمان استبدادطلب داریم و هم مسلمان آزادیخواه. بنابراین آرایش نیروهای سیاسی حول محور استبداد- دموکراسی شکل گرفته است، نه دینداری و بیدینی. در عظمت حرکت مردم در ۲۵ خرداد ۸۸ و وقایع بعد از آن نیز همین بس که امروز جهان ایران را بدون جنبش سبز نمیشناسد.
[۳۷] آنچه در زندان بر ما رفت و در بیرون بر سر سهرابها، نداها، اشکانها، کیانوشها وسایرین آمد، در واقع شکل ملایم آن چیزی بود که در صورت عدم خیزش مردم و عدم اجرایی کردن اصل ۲۷ قانون اساسی در روز ۲۵ خرداد میتوانست بر سر میهن و آیین و مردم بیاید و حزب پادگانی به دولت پادگانی و در نهایت به جامعه پادگانی راه برد.
[۳۸] تاریخ کشور ما و کشورهای منطقه نشان میدهد هرگاه به نام اولویت توسعه اقتصادی، حفظ استقلال یا استقرار عدالت، فضای کشور را امنیتی و نظامی کردهاند و آزادیهای فردی، مدنی و سیاسی شهروندان را قربانی نمودهاند، نه ترقی و پیشرفتی حاصل شده، نه امنیتی پایدار به وجود آمده و نه عدالتی حاکم شده است. چرا نباید از تجربه تراژیک صدام درس گرفت که آن همه در مرامنامه حزب بعث برای «ترقی» و «رفاه» مردم عراق سخن میگفت و فضای پلیسی- نظامی کشور را به نام «استقلال» و عزت امت عربی توجیه میکرد ولی در نهایت برای مردم خود نه رفاه آورد و نه عدالت و نه توانست امنیت و استقلال کشورش را حفظ کند!
به تجربه کشور خودمان و سالهای بحرانآفرین و آشوبساز گروههای مسلح در دوران دفاع مقدس که بازگردیم، به وضوح ملاحظه خواهیم کرد در همه آن ایام، گفتمان و آرمانهای آزادیخواهانه و عدالتخواهانه انقلاب بود که کشور را نجات داد. همه آن فداکاریها و مقاومتها در مقابل تهاجم خارجی و فتنهانگیزی گروههای مسلح ذیل آن گفتمان قرار میگرفت و بدون آن حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور و امنیت عمومی و ملی ممکن نبود. اگر در اولین مراسم کارگری روز اول ماه می در سال ۱۳۵۸، امام نمیگفت که «خدا هم کارگر است» و نهاد تظاهرات کارگری را به تسخیر مردم در نمیآورد، کشور ما با همه قوای نظامی و انتظامی خود، نمیتوانست در روزهای اول ماه می (۱۱ اردیبهشت) از پس خیابانها برآید و چنین روزی به جای اینکه به نمایش قدرت مردمی تبدیل شود، به راحتی میتوانست به روز دردسر نظام تبدیل شود. چنین امامی با چنان درایتی، اگر میان ما بود و ۲۵ خرداد را میدید، چگونه نسبت به آن همه شور و شعور مدنی شهروندانی که برای رأی خود ارزش قائلاند بیتفاوت میماند و صدای ملائک را در نمایش عظیم سکوت مردم نمیشنید؟
[۳۹] نشریه مجاهد، سال ۵۸، شماره ۵.
[۴۰] همه افراد، احزاب و دولتهایی که به نام یا به بهانه مبارزه با آمریکا با دموکراسی و حقوق بشر میجنگند، حقوق انسانها را رتبهبندی میکنند تا به نام دفاع از یک حق انتزاعی مانند «مبارزه با امپریالیسم»، حقوق خداداد، مسلم و ملموس آحاد شهروندان مانند آزادی اندیشه، بیان، قلم، مطبوعات، احزاب، تجمعات و انتخابات را به محاق برند و به حکومت خودکامه خود ادامه دهند. همچنین است روش کسانی که به نام توسعه اقتصادی یا استقرار عدالت یا حاکمیت دین به جنگ حقوق بشر میروند، ولی در واقع آن حقوق را در پای کسب و حفظ قدرت قربانی میکنند.
[۴۱] «امنیت» در مفهومی که بعضی بازجویان مدنظر داشتند معنایی جز درک ضدامنیتی از افکار عمومی در سطح جهانی نداشت. به همین علت آمریکایی نمایاندن گرایش افکار عمومی بینالمللی حامی جنبش سبز را به عنوان عملی در جهت «حفظ نظام» تلقی میکردند. اما امنیت به مفهومی که من در نظر دارم، جلب افکار عمومی بینالمللی را یکی از مؤلفههای اساسی تحکیم پایههای امنیت ملی میشمارد و آن را یکی از دلایل مهم پیروزی نسبتاً کمهزینه و کمتلفات انقلاب اسلامی میداند. اگر امام خمینی هم از مسأله افکار عمومی بینالمللی، درکی ضدامنیتی داشت، هرگز افتخار نمیکرد که «ما الآن تمام افکار عمومی دنیا را به ایران متوجه کردهایم» و خطاب به ابرقدرتها نمیگفت اگر مقابل حق تعیین سرنوشت ملت ایران بایستند، «با افکار عمومی دنیا مواجه خواهند شد و هیچ قدرتی نمیتواند با افکار عمومی دنیا مقابله کند» (نوفل لوشاتو، ۱۷ مهر ۵۷). رهبر فقید انقلاب اسلامی در همان ایامی که گروههای مسلحانه میخواستند راز پیروزی انقلاب اسلامی را در همان چند ساعت درگیری مسلحانه روز ۲۲ بهمن خلاصه کنند، میگفت «سرّ الهی» و «الطاف خفیه الهی» بود که او را از کویت و کشورهای اسلامی منصرف کرد و به پاریس برد و در معرض پرسشهای خبرنگاران «خصوصاً آمریکایی» قرار داد و سرانجام با جلب افکار عمومی جهانی به تقلیل «ضایعات» انقلاب و پیروزی کمهزینهتر انقلاب اسلامی راه برد. درکی از افکار عمومی بینالمللی و از خبرنگاران اروپایی و آمریکایی که آن را «سر خفیه الهی» میشمارد کجا و درک امنیتی- نظامی حزب پادگانی کجا که تنها همّ و غمش مصروف دستگیری یا حذف مولدان افکار عمومی و چهرههای شاخص علمی، فرهنگی، دینی، هنری، مطبوعاتی و سیاسی کشور و نگاه توطئهآمیز به هواداری افکار عمومی بینالمللی از جنبش سبز است.
[۴۲] آنچه من در زندان دیدم، بیگانگی تأسفبار اکثر بازجویان با پیام آزادیبخش اسلام و گفتمان رهاییبخش انقلاب اسلامی بود. امروز پس از تجربه زندان به درک جدیدی از وصیت مشهور امام رسیدم که میگفت: «نگذارید این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد». به باور من نامحرمان از جمله کسانی هستند که گوش آنها محرم پیام و گفتمان انسانی و رهاییبخش اسلام و انقلاب نیست. سخن من با آنان شعر زیبا و عمیق مرحوم فریدون مشیری است که با صدای ملکوتی استاد شجریان خوانده شده است:
«تفنگت را زمین بگذار!
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی
زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل
ولی لبریز از مهر تو ...»
[۴۳] آنچه ضامن اقتدار اخلاقی جنبش سبز ملت ایران است، دفاع از دموکراسی و حقوق بشر و پرهیز از خشونت در همه اشکال رفتاری و کرداری است. در این زمینه نقش و جاذبه اخلاقی و سیاسی رهبران جنبش سبز بسیار مهم است.
[۴۴] نمیدانم به فردی که چهار سال رییس دولت بود، چهار بار در مجمع عمومی سازمان ملل به ایراد سخنرانی پرداخت و دهها گزارش درباره آثار منفی اقتصادی قطعنامههای تحریم شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران دریافت کرد، چه میتوان گفت وقتی در مناظره با مهندس موسوی ادعا کرد قطعنامههای آژانس بینالمللی انرژی اتمی که در زمان دولت اصلاحات صادر شد برای کشور بدتر از قطعنامههای تحریم شورای امنیت است که در زمان مسئولیت خود او صادر شد. چرا که به عقیده او قطعنامههای آژانس، حقوقی و قطعنامههای شورای امنیت، سیاسی است! تصور میکنم لفظ ناشی و ناشیگری بهداشتیترین واژهای است که میتوانم درباره آقای احمدینژاد به کار ببرم. البته فرض من این است که وی مسأله را درک نمیکرد و نه اینکه آگاهانه به چنین دروغی متوسل شده بود.
[۴۵] وقتی آقایان خاتمی و مهندس موسوی بر ناشیگری دیپلماسی انرژی هستهای کشور تأکید میکردند و دردمندانه نسبت به بنبستسازی غیرمسئولانه درباره آن دستاورد ملی هشدار میدادند، در واقع بر کوهی از تجربه و دانش و مهارت تکیه زده بودند و از آن ارتفاع بلند بود که بر بیتجربگیها و ماجراجوییهای غیر ضرور مینگریستند و پایان کار را که نمونه کوچکی از آن پیمان سهجانبه اخیر بود، میدیدند. تصادفی نیست که افراطیترین جناحهای اسرائیلی و لابی صهیونیستها در آمریکا، بارها و به عناوین گوناگون از همان لحظات اوجگیری کمپین انتخاباتی، نگرانی خود را در پارلمان اسرائیل و در رسانههای صهیونیستی نسبت به احتمال پیروزی مهندس موسوی در انتخابات ابراز داشتند. از سوی دیگر در جانب اثباتی همین موضوع، از اینکه ناشیگری آقای احمدینژاد تحقق اهداف ضدایرانی آنان را تسهیل میکرد، ابراز خوشحالی کرده و دلایل آن را برشمردند. استدلال مسلط در محافل افراطی اسرائیل درباره دلایل رجحان احمدینژاد که یک بار روزنامه هاآرتص اسرائیل خلاصه آن را به دست داد و مقامات امنیتی موساد بارها بر آن تأکید کردند، عبارت بود از این که: «برنامه هستهای ایران مستقل از اینکه چه کسی رییسجمهور باشد و چه مواضعی داشته باشد، به پیش خواهد رفت. بنابراین برای ما [اسرائیلیها] اگر سخنگوی برجسته ایران یک منکر هولوکاست باشد و اسرائیل را تهدید به نابودی کند، این شیوه کسب حمایت جهانی برای فشار آوردن علیه ایران را آسان میسازد.» مقامات امنیتی اسرائیل و از آن جمله رییس موساد در ایام انتخابات در کمیسیون دفاعی مجلس اسرائیل استدلال کردند: «ما و جهان احمدینژاد را میشناسیم، اگر کاندیدای رفرمیستها پیروز شده بود، اسرائیل با مشکل به مراتب جدیتر مواجه میشد، زیرا موسوی در عرصه بینالمللی به عنوان فردی میانهرو ارزیابی میشود. با وجود این باید تهدید ایران را به دنیا فهماند. یادآوری اینکه موسوی شخصی است که برنامه هستهای در زمان او شروع شد، بسیار مهم است.» به همین علت در همان روزهایی که شواهد و قرائن و نظرسنجیها حکایت از پیروزی موسوی داشت، «ایپاک» لابی نیرومند اسرائیل در آمریکا به تکاپو افتاد و درباره عواقب پیروزی احتمالی موسوی هشدار داد. در همین چارچوب بود که دانیل پایپ، نومحافظهکار معروف آمریکایی و مدیر اطاق فکر مرکز مطالعات خاورمیانه (Middle East Forum) در شب انتخابات گفت: «اگر میتوانستم در انتخابات ایران شرکت کنم، به احمدینژاد رأی میدادم».
این موارد که تحلیل کامل آنها نیاز به مقالهای مستقل دارد، بیانگر آن است که با توجه به زاویه نگاه صهیونیستها به دانش هستهای کشورهای مسلمان، زنده نگه داشتن مسأله هولوکاست به کمک منکران افراطی آن فاجعه، یک نیاز استراتژیک برای محافل صهیونیستی به شمار میرود که آقای احمدینژاد آن را به رایگان در اختیارشان قرار داده است.
از سوی دیگر، اصرار و تأکید آمریکاییها بر تحریم ایران، ناشی از تأثیر همان جریان است که فرصت را برای امتیازگیری از موضع قدرت برای قدرتمندان دنیا جذاب جلوه میدهد. به این ترتیب، همچنان که مهندس موسوی تأکید میکند، سوء مدیریتهای کلان میهن، وضعیت کشورمان را به جایی رسانده که اگر مذاکره کند، باید از موضع ضعف امتیاز دهد (مانند پیمان سهجانبه اخیر) و اگر مذاکره نکند، راه برای انزوای بیشتر کشور هموار میشود. در هر دو حالت، بازنده واقعی این ماجرا ملت ایران خواهد بود.
جای شگفتی و درد و اندوه است که مدعیان «امنیت» و پرچمداران «حفظ نظام» در نهایت غفلت، در قبال فرصتطلبی شیطانی محافل افراطی در اسرائیل و آمریکا، هرگز نتوانستهاند از زاویه پیشگفته به منافع ملی نگاه کنند. این ناشیگری امنیتی به چنان مرتبهای ارتقاء یافته است که میبینیم برجسته کردن «خطر اسرائیل» فقط یک مصرف ابزاری برای طرد و سرکوب منتقدان دارد و هرگز جنبه واقعی این خطر، یعنی خطر بالفعل تحریم هر روزه ایران از یک سو و خطر بالقوه تهاجم نظامی را، که آن هم متضمن جنبه بالفعل است در نظر نمیگیرند.
[۴۶] «حق اولیه» بنا بر تفسیر امام خمینی حق تعیین مقدرات ملت در انتخابات آزاد است و دستیابی کامل به دانش و صنایع هستهای در جمهوری اسلامی ایران، فقط و فقط با مسلم شمردن حقوق شهروندی، مسلم و محقق خواهد شد نه با دور زدن آن. امام در این زمینه گفت: «هر کسی، هر جمعیتی، هر اجتماعی، حق اولیهاش این است که خودش انتخاب بکند، یک چیزی را که راجع به مقدرات مملکت خودش است» (نوفل لوشاتو، ۲۱ آبان ۵۷). تجربه ثابت کرده است هر حکومتی که این حق را از ملت خویش دریغ کند، مشروعیت خود و گاه حتی حق حکومت کردن خود را از دست میدهد.
[۴۷] عقبنشینی آشکار در قضیه هستهای و پیمان سه جانبه ایران، ترکیه و برزیل علاوه بر اینکه نادرستی و ناکارآمدی دیپلماسی کشور را در پنج سال گذشته نشان داد (که این نادرستی خسارات زیادی، دست کم سالانه ۳۵ میلیارد دلار به میهن و مردم تحمیل کرده است)، کشور را با قطعنامه تحریم جدیدی روبهرو ساخت و اکنون نیز حزب پادگانی را بر سر دو راهی مهمی قرار داده، اینکه آیا حاضر است همزمان با تلاش برای اعتمادسازی با جامعه بین الملل (در رأس آنها دولت آمریکا)، منتقدان داخلی را نیز به رسمیت بشناسد و از در اعتمادسازی با آنان درآید تا در عرصه سیاست داخلی نیز گشایشی ایجاد شود؟ یا تمام عقبنشینیها در برابر قدرتهای بزرگ است و اقتدارگراها همزمان با تلاش برای ایجاد اعتماد و تفاهم با دولتهای بزرگ، خواهند کوشید محدودیتها و بگیر و ببندهای بیشتری را علیه منتقدان خود اعمال کنند و بعد از تحقق نظریه پیروزی با ترس (النصر بالرعب)، در صدد اجرای شعار «سازش با خارج، سرکوب در داخل» هستند؟ متأسفانه آنچه در روز ۱۴ خرداد ماه امسال مشاهده شد، بیانگر تحقق این شعار است.
[۴۸] اگر متن کیفرخواست عمومی دادستان تهران علیه من و دوستانم از این زاویه مورد ملاحظه قرار گیرد، به وضوح ملاحظه میشود که تأکید بر خطر اسرائیل فقط و فقط جنبه ابزاری دارد، یعنی نویسندگان کیفرخواست مسأله «اسرائیل» و «جاسوس اسرائیلی» را تا آنجا به کار میبرند که روشن ماندن چراغ تعقل و تفکر در دوران امام (متن کیفرخواست بدون نام بردن از امام، تاریکنمایی آن دوره را با عنوان «از اواسط جنگ» آغاز میکند) و ایام جنگ را محصول موساد و سیا جلوه دهند. به این عبارت کیفرخواست توجه فرمایید: «این جاسوس سیا در این باره میگوید: ... بازوی فکری در ایران از سالهای خیلی دور، یعنی از اواسط جنگ آغاز شد و در همین راستا یک تفکر روشنفکری جدید میان نیروهای روشنفکر مسلمان بیرون میآید که ...». سراسر متن کیفرخواست که انعکاس همان دیدگاه امنیتی توطئهنگر- سرکوبگر است، به «تهدید» جلوه دادن دموکراسی و حقوق بشر و سازمانهای مدنی اختصاص یافته است. در حقیقت در پس همه این سیاهنماییهایی که دامنهاش تا اواسط جنگ و دوره امام استمرار مییابد و آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی فساد را هم به آن دوران تسری داد، مسأله اصلی یعنی بیکفایتی و فساد مدیریت اجرایی کنونی و نیز دیپلماسی ایرانسوز حزب پادگانی پنهان شده است.
[۴۹] پیشبینی من از سرانجام شعارهای سوپرانقلابی آقای احمدینژاد علیه ایالات متحده آمریکا، در نهایت دادن امتیازات ایرانسوز به آمریکا است که نمونه کوچک و اولیهاش را در توافق سهجانبه هستهای دیدیم. چه کسی باور میکند که آقای احمدینژاد برای دکتر مولانا، شهروند آمریکا رسماً حکم مشاورت رییسجمهور ایران صادر کرده باشد برای اینکه قصد دارد با آمریکا بجنگد! مگر در مسأله اسرائیل ندیدیم که وی از ضرورت نابودی آن داد سخن میداد و اندکی بعد رییس دفترش، آقای مشایی از دوستی ملت ایران با مردم اسرائیل دم زد؟ و مگر قضیه ملوانهای دستگیر شده انگلیسی را فراموش کردهایم که پس از آن همه شعارهای انقلابی، در عمل تنها ۱۶ ساعت پس از اولتیماتوم ۴۸ ساعته بلر، نخستوزیر انگلیس، آقای احمدینژاد به همراه تعدادی از وزرا شخصاً به بدرقه گروگانها شتافت و با دادن هدایای گوناگون آنان را راهی کشورشان کرد؟ در این زمینه هم آقای احمدینژاد در مناظره با مهندس موسوی ادعا کرد که نخستوزیر انگلستان با ارسال نامهای از سیاست خارجی گذشته بریتانیا علیه ملت ایران عذر خواسته و سند آن در وزارت امور خارجه موجود است! این ادعا با تکذیب وزرات امور خارجه انگلستان مواجه شد. علنی شدن نامه نیز نشان داد آقای احمدینژاد دروغ گفته است. با وجود این، دادگاه مرا محکوم کرده است که چرا به دولت آقای احمدینژاد گفتهام دولت دروغ!
[۵۰] حزب پادگانی حضور در پادگانها و سپردن زمام مدیریت کشور به شایستگان و نخبگان سیاسی ملت را کسر شأن خود میداند و شغل سربازی و پاسداری از کشور، در مفهوم واقعی و غیرحزبی آن را قلباً تحقیر میکند.
[۵۱] در مقالهای که تقریباً دو ماه قبل از انتخابات نوشتم و به دلایلی امکان انتشارش را نیافتم، آوردهام که هر بار مردم پای صندوقهای رأی میروند، ضمن تحکیم اساس جمهوری اسلامی، ملت جدیدی در پای صندوقهای رأی متولد میشود. چرا باید این حساسیت بسیار مقدس و مبارک درباره آرای ملت را یک امر گرجستانی و صربستانی بدانیم؟ آیا در اساس جمهوری اسلامی، انتخابات و اصالت رأی ملت هیچگونه جایگاهی ندارند که حساسیت ملی را امری «غیرملی»، «مخملی» و «صربستانی» بشماریم؟ بر همین مبنا ۲۵ خرداد را نیز روز نجات جمهوری اسلامی و آزادی ایران میخوانم، چرا که صندوق آرا و انتخابات آزاد را نجاتبخش کشور میدانم. به باور من آزادی انتخابات و نجات صندوق، یعنی نجات ایران. هر جا که صندوق آزاد هست ایران هم هست، از صندوقهای آرا در سفارتخانهها و نمایندگیهای ایران در شهرهای اروپا و آمریکا گرفته تا شهرهای آذربایجان و سیستان و بلوچستان و کردستان.
[۵۲] آقای محمدیزاده، استاندار وقت لرستان و از همکاران آقای احمدینژاد است که به پاس قدردانی از تخلفاتش در انتخابات دوم خرداد ۷۶ ارتقای مقام یافت و با حکم رییس دولت، استاندار خراسان در دولت نهم شد!
[۵۳] آقای مرتضوی، دادستان وقت تهران، علیالاصول پیروزی آقای احمدینژاد را مسلم میدانست که با هماهنگی قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران، حکم بازداشت مسئولان ستاد انتخابات رقیب او را صادر کرد. جالب آنکه خود اعتراف میکنند که در روز انتخابات، سیستم پیامک (sms) تلفنهای همراه را قطع کردهاند تا ارتباط ناظران مهندس موسوی در صندوقهای اخذ رأی با ستاد مرکزی وی مختل شود. آقای مرتضوی همچنین با صدور حکم پلمب ستاد قیطریه در عصر روز انتخابات، موجب شکلگیری اولین اجتماع اعتراضی مردم در میدان قیطریه شد. درج دو خبر کذب بازداشت من و آقایان امینزاده و رمضانزاده در عصر و شب جمعه ۲۲ خرداد، به ترتیب در خبرگزاری ایرنا و نیز در روزنامه ایران که هر دو ارگان رسمی دولت هستند به منظور ایجاد رعب و غیرطبیعی کردن شرایط بود. حمله به ستاد مرکزی مهندس موسوی پس از پایان انتخابات پروژه التهابآفرینی را در پایان انتخابات تکمیل کرد.
[۵۴] من درباره اقدامهای خلاف قانون استصوابیون در انتخابات حرفهای شنیدنی دیگری نیز دارم که عنداللزوم به استحضار مردم خواهم رساند.
[۵۵] این چه دولت ۲۴ میلیونی است که رییس آن از ترس اعتراضات دانشجویی مخفیانه و بدون اطلاع قبلی به دانشگاههای پایتخت (تهران- شهید بهشتی) میرود و به ایراد سخنرانی میپردازد و از برگزاری اجتماع منتقدان خود حتی در کویر لوت واهمه دارد؛ اکثر مراجع قم از دیدار با وی خودداری میکنند و قاطبه اهالی فرهنگ و هنر در برابر او ایستادهاند؟
[۵۶] اگر به جای آن همه جهتگیری یکطرفه و آشکار به سود یک فرد، نفس مشارکت گسترده ملت مورد تأکید قرار میگرفت و اعتراض منتقدان، محترم شمرده و به آن بیطرفانه رسیدگی میشد و با خشونت با مردم رفتار نمیکردند، جمهوری اسلامی ایران اکنون در سطح بالاتری از اقتدار ملی قرار داشت.
[۵۷] در زندان در پاسخ به کسانی که میخواستند تفسیر خود را بر «معنای تظاهرات ۲۲ بهمن» حمل کنند، گفتم اگر واقعاً چنین اعتماد به نفسی وجود دارد و اگر حضور مردم در تظاهرات ۲۲ بهمن را دلیل صحت عملکرد خود میدانید، لطفاً به همین باور خود ملتزم باشید و به لوازم آن عمل کنید. یعنی اگر واقعاً به مدعای خود باور دارید، از هم اکنون ساز وکار قانونی یک انتخابات شفاف، منصفانه و آزاد را فراهم کرده و اولین انتخابات پیشرو را با همین روش، به عنوان مرهمی بر آن زخم و شکاف ملی برگزار کنید. به باور من، بحرانی که در نتیجه فقدان شفافیت، قانونمداری و انصاف در انتخابات پدید آمده است جز با یک انتخابات آزاد، منصفانه و شفاف نمیتوان پشت سر گذاشت. هرگونه سرکوب و بگیر و ببند و تدابیر غیرانتخاباتی جز به تشدید و تعمیق آن زخم منجر نخواهد شد. من در زندان گفتم، در هیچ کشوری در جهان، حزب و جناحی وجود ندارد که مدعی باشد بیش از نیمی از واجدان شرایط حق رأی، طرفدارش هستند و به او رأی میدهند، در عین حال نسبت آن جناح و دولت متبوعش با حقوق و آزادیهای قانونی (بهویژه آزادی مطبوعات و انتخابات) مانند نسبت جن با بسمالله باشد.
[۵۸] ملت ما به پیروی از رهبری، به نظام جمهوری اسلامی رأی داد که در شرایطی که بخش وسیعی از اراضی کشور به اشغال بیگانه درآمده و بهترین بهانه برای استصوابی کردن و مسلحانه کردن انتخابات برای او فراهم بود، به روش فوق متوسل نشد، بر عکس رقابت سیاسی و انتخاباتی را نهادینه کرد.
[۵۹] تجربه ایرانیان از مشروطه تاکنون چنین بوده است که تأمین حقوق و آزادیهای مدنی شهروندان، از جمله آزادی اندیشه، بیان، قلم، مطبوعات، احزاب، سندیکاها، NGOها، تجمع و تحصن در ایران از خلال آزادسازی صندوقهای رأی میگذرد.
[۶۰] خط قرمز جنبش سبز در همین جا مشخص میشود. جنبشی که از دل صندوق فوران کرده و در خیابان جاری شده است، تا رسیدن به انتخابات آزاد، شفاف و منصفانه پیش خواهد رفت. آفت و آسیب اصلی آن هم طبعاً دوری از انتخابات آزاد با همه مقدمات و لوازم آن، از جمله آزادی اندیشه، بیان، قلم، احزاب، تجمع، اتحادیهها، سندیکاها و غرق شدن در شعارهای افراطی و بینتیجه خواهد بود که چنین مباد!
[۶۱] کسانی که به گزینش قرائتها و مدلهای دیکتاتوری تمدن غربی همت گماشتهاند، همواره میکوشند حزب پادگانی را «خالص« و «اسلامی» جلوه دهند و طرف مقابل را به غربزدگی متهم کنند، اما لحظهای از اقتباس عقبافتادهترین جلوههای منفی تمدن غربی، یعنی دیکتاتوری آن غفلت نکردهاند. من در زندان از نزدیک شاهد این اقتباس بودم و آنجا که بازجویان ادبیات مرا با ادبیات بعضی چهرهها و گروههای غیرمسلمان مخالف خشونتورزی خارج کشور مقایسه میکردند، به صراحت گفتم منکر تشابه گفتاری سخنان خودم با چهرهها و گروههایی که در انتهای فرآیند فاصلهگیری از براندازی مسلحانه و غیرمسلحانه به اصلاحاندیشی رسیدهاند نیستم، اما اگر نشریه مسعود رجوی و نشریه حسین شریعتمداری را به زندان بیاورید، نشان خواهم داد که علاوه بر گفتمان واحد «مجاهد» و «کیهان»، چگونه ادبیات و گاه واژههای نفرتپراکن و تقدیسگر خشونت آن دو همسان است و در برخورد با اصلاحطلبان، هر دو به یک روش عمل میکنند. جالب آنکه اول کسی که از «فتنه خاتمی» سخن گفت، نه «حسین شریعتمداری» و «فاطمه رجبی» که «مسعود رجوی» بود! هنوز هیچ یک از اقتدارگراها به این سؤال من جواب ندادهاند که بین گفتمان و ادبیات این دو جریان کدام تفاوت ماهوی دیده میشود؟ همچنان که این پرسش من نیز بیپاسخ مانده است که تفاوت اسلام مصباح با اسلام طالبانی چیست؟
[۶۲] اصلیترین شکاف و چالش در جهان معاصر و در ایران بر اساس «حقوق» انسانها شکل گرفته و تمام مکاتب و نظامهای سیاسی را به دو گروه بزرگ تقسیم کرده است. قرن بیستم ثابت کرد که مارکسیسم بدون حقوق بشر، سر از استالینیسم در میآورد؛ ناسیونالیسم مخالف حقوق بشر به نازیسم ختم میشود؛ سکولاریزم ناقض حقوق بشر به فاشیسم منجر میشود و تجسم اسلام نافی حقوق بشر، طالبانیسم است. ماهیت سیاسی هر چهار سیستم (استالینیسم، نازیسم، فاشیسم و طالبانیسم)، دیکتاتوری و تحمیل علائق و سلائق عدهای به کل جامعه است که به نامهای متفاوت، اما با روشهای کم و بیش مشابه اعمال میشود.
[۶۳] عقل و تجربه حکم میکند از خشونت و هر اقدامی که هزینه فعالیتهای سیاسی را برای عموم شهروندان، نه برای خود فرد بالا میبرد بپرهیزیم، زیرا در چنین شرایطی بسیاری از شهروندان عرصه را ترک میکنند و تنها اقلیتی فداکار باقی میمانند که سرکوبشان به بهانه حفظ امنیت، کار چندان دشواری نخواهد بود. اقتدار جنبش سبز در این است که همدلی هر چه بیشتر شهروندان را جلب کرده، چنانکه انقلاب اسلامی با شعار «همه با هم» و حماسه دوم خرداد با حضور گسترده مردم تحقق یافت. وقتی تلاش رقیب، امنیتی- نظامی کردن هر چه بیشتر فضاست، باید بکوشیم شرایط را سیاسی کنیم تا ریزش جناح نظامی روزافزون و رویش سبز امید بیش از پیش شود.
[۶۴] قدرت سازشپذیری در عین حفظ اصول و اساس نظام، جزو ویژگیهای شخصیتی رهبر فقید انقلاب بود که مدتها قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، در برخورد با فتنهانگیزی فرقه رجوی نیز آن را مشاهده کرده بودیم. امروز رجوی با اشاره به پیام امام که گفته بود «من اگر یک در هزار احتمال میدادم که شما دست بردارید از آن کارهایی که میخواهید انجام دهید، حاضر بودم با شما تفاهم کنم» میگوید «این سند تاریخی و شرف و افتخار مجاهدین است که تن به آن تفاهم نداد». مسعود رجوی به این ترتیب با ضدارزش خواندن سازشپذیری و تفاهم، از همان منطق «انقلابی» تبعیت میکند که با اسلام ارتباطی ندارد و از آموزههای کمونیسم روسی است؛ ولی مطابق سنجههای ارزشی گفتمان سبز و گفتمان زندگی، آمادگی امام برای سازشپذیری، سند افتخار محسوب میشود و نشان میدهد بر خلاف ادعای رجوی، ۳۰ خرداد «ضرورت تاریخ» نبود. به لحاظ امنیتی نیز دقیقاً همان سازشپذیری و نصیحتهای خیرخواهانه و به طور کلی جاذبه معنوی امام و انقلاب بود که تروریسم رجوی را با شکست مواجه کرد و نه شکنجهها و اعترافگیریها و برخوردهای غیرقانونی و غیرانسانی که متأسفانه بر عمر فرقه او افزود و مانع مرگ طبیعی آن در سالهای نخست دهه ۶۰ شد. هنگامی که مهندس موسوی در مقام نخستوزیر، در دوران جنگ بر نقش امنیتی گفتمان جذاب انقلاب اسلامی تأکید کرد، مجاهدین خلق گفتند: «این شعر و شعارهای دجالگرانه دقیقاً در کنار دستگاههای اطلاعاتی و شکنجه رژیم برای [امام] خمینی کارکرد داشته و حتی بیش از آن، مصرف امنیتی داشته است.» اگر مسعود رجوی گفتمان انقلاب اسلامی و قدرت نرم آن را «دجالگرانه» بخواند بر او حرجی نیست، اما چه باید گفت درباره آقای مصباح که سخنان امام در پاریس را «جدلی» میخواند تا با حذف عناصر دموکراتیک آن، همسویی اسلام و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را با استبداد نتیجه بگیرد و اندیشه و رفتار خود را توجیه کند. طبق استدلال آقای مصباح میتوان گفت آنچه خود او امروز میگوید، از باب جدل با صاحبان و فرزندان انقلاب و امام و منزوی کردن آنان است، وگرنه حرف اصلی استاد همان است که در سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ میزد و امام را منحرف میخواند ولی اکنون با ژست دفاع انحصاری از انقلاب، نظام و امام، مخالفت خود را با نهضت امام در دهه پیش از پیروزی انقلاب پنهان میکند. همچنان که با تظاهر به دفاع انحصاری از رزمندگان و ارزشهای دفاع مقدس، میکوشد مانع افشای بیعملی خود در دوره هشت ساله جنگ تحمیلی شود.
[۶۵] دستگاه تبلیغاتی حزب پادگانی در یکسال گذشته اتهامات زیادی متوجه جنبش سبز و رهبرانش کرده است؛ از جمله این که آنها با آمریکاییها و صهیونیستها، سلطنتطلبها، مجاهدین خلق و مارکسیستها هماهنگ عمل میکنند یا همسو سخن میگویند. این در حالی است که سوابق اسلامی و ملی رهبران جنبش سبز، اهداف و ماهیت مردمی این حرکت، گفتمان مسالمتآمیز و خشونتپرهیز آن و فاصلهگیری آشکار جنبش از اندیشههای تمامیتخواه، جداییخواه، سرکوبگر و تروریستی را همگان میدانند و مرز آنان با همه کسانی که استقلال و یکپارچگی سرزمینی ایران را به رسمیت نمیشناسند و حاضر به فعالیت در چارچوب قانون نیستند، مشخص است؛ اما چیزی که کمتر به آن توجه میشود، این است که رفتار و گفتار حزب پادگانی بیشترین شباهت را با چهار گروه فوق، بهویژه در ایجاد انسداد، مبارزه با دموکراسی و نقض حقوق مدنی، سیاسی و فرهنگی ایرانیان دارد. اساساً یکی از انتقادهای جدی من به بینش، روش و منش اقتدارگراها این است که با ارائه عملکرد مشابه و گاه یکسان با گروههای مذکور، ملت را در برابر آنان خلع سلاح میکنند و در موضع ضعیف قرار میدهند. برای مثال، حزب پادگانی در کاربرد معیارهای دوگانه با دولت آمریکا رقابت میکند، در ایجاد انسداد سیاسی و سرکوب مخالفان و احیای مناسبات شاهنشاهی با سلطنتطلبها کورس رقابت گذاشته است، عملکرد پادگانی و ادبیات خشن و کینهتوزانه مجاهدین خلق را الگو قرار داده و از کمونیسم روسی، سلول انفرادی، اعترافگیری و دادگاههای نمایشی را وام گرفته است. من معتقدم سبزها ضمن دادن جواب به این سؤال که «مرز» شما با گروههای سابقالذکر چیست، باید از اقتدارگراها بپرسند که «فرق» رفتار و گفتار حزب پادگانی با جریانهای مذکور چیست؟ «مرز» سبزها با ناقضان حقوق ایرانیان روشن است، اما آیا «فرق» اقتدارگراها با آنان معلوم است؟
[۶۶] تجربیات تاریخی به ما میآموزد که برای گذار به دموکراسی و استمرار آن بهتر است گفتمان و ادبیات ما بیشتر اثباتی باشد تا سلبی. این امر هم بهداشتیتر و هم مؤثرتر است و هم فرهنگ عمومی و سیاسی را پالایش میکند. باید به آن اندازه از اعتماد به نفس برسیم که قدرت خود را نه در نفی، تحقیر و تخریب دیگران، که در طرح صحیح دیدگاهها و مواضع خود بدانیم. بنابراین در برابر شعارها و رفتارهایی که نمی پسندیم، پیش از آنکه فتوای تحریم و تکفیر صادر کنیم، باید مطالبات و شعارهای خود و دلایل طرح آنها را مطرح کنیم. مرز اصلاحطلبان با گروههای ضدانقلاب معلوم است اما آیا مرز اقتدارگراها با رفتار ضدانقلابی، از قبیل محدود کردن آزادیهای مدنی و سیاسی، نقض حقوق شهروندان و ضرب و شتم منتقدان تا حد پرت کردن آنان از بالای پل و ... مشخص است؟
[۶۷] از عزیزان مقیم خارج از کشور که در یکسال گذشته تلاشهای بسیاری کردهاند و نقش مهمی در گسترش پیام جنبش داشتهاند، انتظار رادیکال کردن شعارهای جنبش سبز را نداریم. ما با اینکه در ایران هستیم اما برای بیان حقیقت از کسی ترسی نداریم؛ با وجود این معتقدیم آنچه میتوانیم بگوییم یا انجام بدهیم، لزوماً به مصلحت میهن و مردم نیست. باید ببینیم چگونه میتوان جنبش را در عین توسعه دادن و عمیقکردن، غیر خصومتآمیزتر به پیش برد، هزینههای مردم را به حداقل رساند و دستاوردهای آن را نهادینه کرد.
[۶۸] حزب پادگانی همه ابزارها را در اختیار دارد، اما نه تنها از اداره صحیح کشور عاجز است (سخن امام را تأیید کرد که از اداره یک نانوایی ناتوان است)، بلکه قادر نیست گفتمانی جذاب و حتی چند واژه جدید تولید کند. با وجود این در این توهم به سر میبرد که تولید اعتراف و تزریق ترس به شبکه اجتماعی، میتواند آنان را از مدیریت صحیح میهن و تولید گفتمان معاف دارد، غافل از آنکه هر چه چاه تاریک ترس را عمیقتر کند، پرچم سبز امید برافراشتهتر میشود.
0 نظرات:
ارسال يک نظر